چمران گفت: مثل بقیه مردم نیستم از بقیه بیشتر کار میکنم خستگی برام معنایی نداره ولی هیچ چیز نمی خوام دیگه اتفاقات هم تاثیری روی احساساتم نداره ولی همیشه یک آتشی در دل دارم . و توی حرفاش مخاطبش خدا بود
من می گم : بیشتر از بقیه می خوام، برنامه دارم ولی کاری نمی کنم. خستگی برام معنایی نداره و خیلی چیزها هست که می خوام و می ترسم که نخوام. این ترسم نمی دونم از کجاست این چند روزه یه تلاشایی کردم که بر گردم به حالت مستی ولی یه چیزیه که نمی ذاره. منو می ترسونه از اینکه راحت کارهامو انجام ندم می ترسم. از اینکه چیزی منو ناراحت نکنه می ترسم از اینکه بعد از 5 سال دوباره دارم آرزوی مرگ می کنم می ترسم از اینکه اون آتشی که تو دل چمران بوده، من ندارم می ترسم از اینکه خدایی نیست که بهونه ای بشه برای زنده بودنم می ترسم از اینکه اگه این راه ادامه بدم، دیگه نخواهم ترسید، می ترسم "می ترسم که فردا روزی بشه و دیگه نترسم". و از طرفه دیگه از اینکه امید بستم به آینده از خودم بدم میاد ازینکه اتفاقات اذیتم میکنه از خودم بدم میاد از اینکه از تک تک لحظاتم لذت نمی برم از خودم بدم میاد از اینکه برنامه هام به نتیجه نمی رسه و....
حالا من چی کار کنم گیچ شدم نترسم که جدا شم از این دنیای نرمال یا بجنگم با این دنیای نامرد یا؟
هنوز هیچی نشده دارم به مرگ فکر می کنم ادامه بدم این راه؟
اخه مرگم حق چیز خاصی نیست چرا نباید بهش فکر کنم؟
چرا باید از خودم بترسم که نکنه دیگه نترسم
وقتی دیگه نترسیدم دیگه نمی ترسم که بترسم. پس؟
من می گم : بیشتر از بقیه می خوام، برنامه دارم ولی کاری نمی کنم. خستگی برام معنایی نداره و خیلی چیزها هست که می خوام و می ترسم که نخوام. این ترسم نمی دونم از کجاست این چند روزه یه تلاشایی کردم که بر گردم به حالت مستی ولی یه چیزیه که نمی ذاره. منو می ترسونه از اینکه راحت کارهامو انجام ندم می ترسم. از اینکه چیزی منو ناراحت نکنه می ترسم از اینکه بعد از 5 سال دوباره دارم آرزوی مرگ می کنم می ترسم از اینکه اون آتشی که تو دل چمران بوده، من ندارم می ترسم از اینکه خدایی نیست که بهونه ای بشه برای زنده بودنم می ترسم از اینکه اگه این راه ادامه بدم، دیگه نخواهم ترسید، می ترسم "می ترسم که فردا روزی بشه و دیگه نترسم". و از طرفه دیگه از اینکه امید بستم به آینده از خودم بدم میاد ازینکه اتفاقات اذیتم میکنه از خودم بدم میاد از اینکه از تک تک لحظاتم لذت نمی برم از خودم بدم میاد از اینکه برنامه هام به نتیجه نمی رسه و....
حالا من چی کار کنم گیچ شدم نترسم که جدا شم از این دنیای نرمال یا بجنگم با این دنیای نامرد یا؟
هنوز هیچی نشده دارم به مرگ فکر می کنم ادامه بدم این راه؟
اخه مرگم حق چیز خاصی نیست چرا نباید بهش فکر کنم؟
چرا باید از خودم بترسم که نکنه دیگه نترسم
وقتی دیگه نترسیدم دیگه نمی ترسم که بترسم. پس؟
No comments:
Post a Comment