Tuesday, July 21, 2009

آزادی

هوای آزاد،بیان آزاد،مغز آزاد، ذهن آزاد، روح آزاد، تنفس آزاد. این آزادی چیه? آزادی خوبه؟ بده؟ آزادی مطلق وجود داره؟وجود آزادی و احساس خوشبختی به هم ربطی دارند؟ آزادی در دنیای بیرونی وجود داری یا توی ذهن آدما؟ ممکنه 2 نفر در شرایط مشابه درک متضادی از آزاد بودن و نبودن داشته باشن؟ آدمای متعصب حس میکنن آزادترن یا آدمای منعطف؟ اگه تعداد انتخابها زیاد باشن آدما حس می کنن آزادن یا اگه کم باشن؟ کسایی که عمرشون را برای بدست آوردن آزادی صرف می کنن گرفتارترین آدمای دنیا نیستن؟ کسایی که دغدغه آزادی ندارن آزادترین ادمای دنیا نیستن؟ مورچه ها آزادن؟ عقاب چطور؟ یا گورخر؟ یا قناری پسر عموم؟ کدوم رازی ترن؟ چرا خیلیا از آزادی میترسن؟ چرا خیلیا خیال میکنن آزادی خوبه؟ چرا مد بوجود میاد؟ مد مخالف آزادیه؟ آزادی یعنی اونجوری که بقیه هستن بشم؟ آزادی یعنی بر خلاف جهت آب شنا کردن؟ یا آزادی سپردن خود به دست امواج دریاست؟ اگه تلاش کنی برای آزادی یعنی آزاد نیستی؟ اگه مورچه ها آزادن چرا آدما آزاد نیستن؟ تلاش کردن منافاتی داره با آزادی؟ آزادی کجا مصرف میشه؟ رابطه ای بین احساس غرور و آزادی هست؟ هر کس که مغرور باید آزاد باشه؟ آزادی غرور میاره؟ اگه کسی مغرور نباشه نیازی به آزادی احساس می کنه؟ یا شاید اگه کسی مغرور نبود شاید آزاد باشه؟ چه چیز غرور متضاد آزادیه؟ دنیا آدمای آزاد را بیشتر دوست داره یا گرفتار؟ دنیا بزرگترین سد آزادیه؟ اگه دنیا با آدما کنار میمد میتونستن آزاد بشن؟ چرا دنیا راحت با کسی کنار نمیاد؟ چطوری میشه پوزه دنیا رو به خاک مالید؟ میشه باهاش جنگیدو برنده همیشگی شد؟ یا شاید باید همیشه باهاش جنگید؟ آیا حالا که دنیا کنار نمیاد باید آدما باهاش کنار بیان؟ میشه با دنیا با همه حرفای زورش کنار اومد؟ چطوری میشه با یه گنده لات کنار اومدو راضی شد؟ کنار اومدن بهتر یا هر روزو هر لحظه جنگیدن و خسارت دیدن؟ در جنگیدن و پیروزیهای کوچیک و بزرگش لذت هست؟ تا کی میشه جنگید؟ تاکی میشه امیدوار بود؟ چه باید کرد؟ حالا اگه خواستیم کنار اومدنم تجربه کنیم چی کار باید کرد؟ باید هر اتفاقی افتاد گفت چشم؟ باید ندید گرفت؟ باید احترام گذاشت؟ یا شاید مسخره کرد اینهمه ناتوانیه آدمیزاد؟ شاید باید به خود خندید هر لحظه، به ضعف. به اینکه دنیا هر بلایی که بخواد سر مردمش میاره و کسی کاری نمیتونه بکنه؟ جز دست و پا زدن های با مزه. شاید واقعا خنده دار باشه. شاید بشه از ته دل خندید. جرا نباید خندید به این آشفته بازار؟ به اینکه من امشب بیدارم دارم مینویسم. از اینکه کارهای مهمتری دارم. کارها به هم گره خرده. حتما باید خیلی چیزا رو بی خیال بشم پروژه چندین سالم به بن بست اساسی خرده.بیشترین وقتمو براش گذاشتم آیندمو بر اساس اون ساختم. اگه اینا خنده دار نیست پس چی خنده دار؟ از اینکه امروز 10 تا کار کردم همش بی نتیجه موند که هیچ به خنس اساسی خورد و هر کدوم کلی کار جدید مسخره تولید کرد. اینا خنده داره. از اینکه دست من نیست بتونم که نتیجه ای برای کارام متصور شم. باید شروع کنم به کار و ببینم چه پیش خواهد آمد. اینا هم جالبه هم خنده دار اینکه زندگی قابل پیش بینی نیست اینکه هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته که تصورش را هم نمی کردی اینکه میتونه انقدر اتفاقای بد در یک روز بیفته که آخر شب یه دل سیر بخندی. اینکه فاصله احساس خوشبختی و بدبختی یک لحظه است. اینکه میشه خندید میشه با زندگی بازی کرد همونجوری که اون بازی می کنه . میشه خندید. میشه. با اینکه دنیای نامردی ساختن ولی آدما رو جالب ساختن میشه به نامردی خندید میشه راه رفت و نگاه کرد و لذت برد از این همه خساست روزگار. میشه... ولی چه لذتی داره گرفتن یه نتیجه خوب از این آشفته بازار. وچه لذتی داره مسخره کردن نتایج بد تو دل این بازار مکاره. میشه از هر لحظش لذت برد. و آشتی بود با این موجود بزرگ و خود به دست اون سپرد تا ببره هرجایی که دوست داره . میشه خوابید روی موج و چشمها را بست و یه دل سیر خوابای رنگی دید. بعد چشما را باز کرد و به دورو ور نگاه کرد و حساب کرد که با موقعیت جدید چطوری میشه حال کرد؟ الان موقعیت اعلام کردند خواب. با اجازه

No comments:

Post a Comment