زندگی کردن دلیل می خواد که من فراوون دارم کلی لذت که تو دنیا هست و من باهاشون حال می کنم. ولی تحمل کردن و ناراحتی کشیدن هم دلیل می خواد که امید، انتظار کشیدن، احساس مسوولیت و اینجور چیزا میذارن که تحملشون کنی ولی الان که همه این چیزا رو دارم از بین میبرم تحمل کردن چه دلیلی می تونه داشته باشه؟ برا موجودی که فقط الان را میبینه و اصرار داره که نه با آینده کاری داشته باشه نه گذشته دلیل تحمل کردنش توی این لحظه چی میتونه باشه یه آدم رها و ول. چرا باید ضجر کشید؟! حتی برای یک لحظه؟ این جمله معروف. امشب می خوام یه جور دیگخ نگاه کنم هنوز به درجات بالای ولی نرسوندم خودمو یه کم ایندفعه کم قدرت دارم این کارو می کنم.هر چند این چنذ روز یه چشمه هایی از اون حالات اومده و من حتی به مرگم جدی فکر کردم و به بی ارزشی دنیا و مسخره بودن تحمل کردن. حالا اگه دوباره کاملا رفتی تو اون مد الان بگو برا چی باید تحمل کردن را تحمل کنی؟ یا اصلا کلا چرا باید تحمل کرد؟ نه جدی اونو بی خیال چرا باید تحمل کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من الان چرا دارم تحمل می کنم؟ برای آینده؟آینده ای که می دونم نباید منتظرش باشم. برای مامان بابام؟ این یه دلیل یعنی من مسوولیت پذیرم یعنی یه احساساتی دارم من برای احساساتم تحمل می کنم نه من به کمک احساساتم تحمل می کنم. این احساسا به من ظلم نمی کنن. ؟ نباید جلو شون را گرفت انقدر رها باید شد تا مرد. ولی من دارم با این احساسام لذت می برم و زندگی میکنم. یعنی به طور کل احساس بد نیست این قصه ادامه دارد شب بخیر
Tuesday, August 11, 2009
Tuesday, July 28, 2009
می ترسم که نترسم
چمران گفت: مثل بقیه مردم نیستم از بقیه بیشتر کار میکنم خستگی برام معنایی نداره ولی هیچ چیز نمی خوام دیگه اتفاقات هم تاثیری روی احساساتم نداره ولی همیشه یک آتشی در دل دارم . و توی حرفاش مخاطبش خدا بود
من می گم : بیشتر از بقیه می خوام، برنامه دارم ولی کاری نمی کنم. خستگی برام معنایی نداره و خیلی چیزها هست که می خوام و می ترسم که نخوام. این ترسم نمی دونم از کجاست این چند روزه یه تلاشایی کردم که بر گردم به حالت مستی ولی یه چیزیه که نمی ذاره. منو می ترسونه از اینکه راحت کارهامو انجام ندم می ترسم. از اینکه چیزی منو ناراحت نکنه می ترسم از اینکه بعد از 5 سال دوباره دارم آرزوی مرگ می کنم می ترسم از اینکه اون آتشی که تو دل چمران بوده، من ندارم می ترسم از اینکه خدایی نیست که بهونه ای بشه برای زنده بودنم می ترسم از اینکه اگه این راه ادامه بدم، دیگه نخواهم ترسید، می ترسم "می ترسم که فردا روزی بشه و دیگه نترسم". و از طرفه دیگه از اینکه امید بستم به آینده از خودم بدم میاد ازینکه اتفاقات اذیتم میکنه از خودم بدم میاد از اینکه از تک تک لحظاتم لذت نمی برم از خودم بدم میاد از اینکه برنامه هام به نتیجه نمی رسه و....
حالا من چی کار کنم گیچ شدم نترسم که جدا شم از این دنیای نرمال یا بجنگم با این دنیای نامرد یا؟
هنوز هیچی نشده دارم به مرگ فکر می کنم ادامه بدم این راه؟
اخه مرگم حق چیز خاصی نیست چرا نباید بهش فکر کنم؟
چرا باید از خودم بترسم که نکنه دیگه نترسم
وقتی دیگه نترسیدم دیگه نمی ترسم که بترسم. پس؟
من می گم : بیشتر از بقیه می خوام، برنامه دارم ولی کاری نمی کنم. خستگی برام معنایی نداره و خیلی چیزها هست که می خوام و می ترسم که نخوام. این ترسم نمی دونم از کجاست این چند روزه یه تلاشایی کردم که بر گردم به حالت مستی ولی یه چیزیه که نمی ذاره. منو می ترسونه از اینکه راحت کارهامو انجام ندم می ترسم. از اینکه چیزی منو ناراحت نکنه می ترسم از اینکه بعد از 5 سال دوباره دارم آرزوی مرگ می کنم می ترسم از اینکه اون آتشی که تو دل چمران بوده، من ندارم می ترسم از اینکه خدایی نیست که بهونه ای بشه برای زنده بودنم می ترسم از اینکه اگه این راه ادامه بدم، دیگه نخواهم ترسید، می ترسم "می ترسم که فردا روزی بشه و دیگه نترسم". و از طرفه دیگه از اینکه امید بستم به آینده از خودم بدم میاد ازینکه اتفاقات اذیتم میکنه از خودم بدم میاد از اینکه از تک تک لحظاتم لذت نمی برم از خودم بدم میاد از اینکه برنامه هام به نتیجه نمی رسه و....
حالا من چی کار کنم گیچ شدم نترسم که جدا شم از این دنیای نرمال یا بجنگم با این دنیای نامرد یا؟
هنوز هیچی نشده دارم به مرگ فکر می کنم ادامه بدم این راه؟
اخه مرگم حق چیز خاصی نیست چرا نباید بهش فکر کنم؟
چرا باید از خودم بترسم که نکنه دیگه نترسم
وقتی دیگه نترسیدم دیگه نمی ترسم که بترسم. پس؟
Friday, July 24, 2009
فقط باید دید چی میشه به تناسب عمل کرد
محمد جان ما نمی گیم که خواست هاتو میخوایم ندیده بگیریم. ما می گیم تو یه خواسته هایی داری و یه واقعیتی هم وجود داره. ما الان می خوایم کاری کنیم که تضاد بین واقعیت و خواسته هات باعث ناراحت شدنت نشه. پس نترس که می خوایم خواسته هاتو سرکوب کنیم. ببین عزیزم خواسته های انسان هم اندازه هاشون محدودیت ناپذیر هم حجمشون ولی واقعیت محدودیت داره همین محدودیت واقعیت باعث عذاب نرسیدن به خواسته هات میشه پس باید با واقعیت آشتی کنی . چه جوری؟ اولا اینکه در خواسته داشتن محدودیتی نداری چه در حجم چه در اندازه.ولی در ناراحتی برای سیر حرکت به سوی رسین و یا نرسیدن به خواسته هات محدودیت داری یعنی یه اصل که میگه نباید هیچ لحظه ای ناراحت بشی. پس این واقعیت را بپذیر که محدودی. حالا برای اینکه از محدود بودن اذیت نشی نا محدود فکر کن نا محدود بخواه و نا محدود عمل کن ولی انتظار نتیجه نا محدود را نداشته باش. یعنی ارزو هر چیزی می تونه باشه و برنامه ریزی. ولی چون "هدف لذت بردن از زندگی" این که فلان و بهمان خواسته و سنگها و چاههای سر راهش باعث ناراحتی تو بشه یک احمقانست .سالها تکرار شده پس همون جمله معروف تکرار باید بشه" به نتایج وابسته نباش" و از اون مهمتر اون جمله موثرتر که "دنیا زورش زیاد، همینی که هست". یعنی احساس ضعف در برابر دنیا یا به تمسخر گرفتن بازیهای دنیا. خلاصه قرار ناراحت نشی دیگه انتظار چیزی باعث هدر رفتن لحظه های واقعیه زندگیت همین الانت نشه. هر لحظه را سرشار زندگی کنی هر لحظه تنها لحظه زندگیت باشه و همیشه حال کنی با دنیای مسخره.پس وقتی میگی "دنیا کوچیکتم" یا "همینی که هست" یا "از من کاری بر نمیاد" "دنیا زورش ماورای ماست" میخوای آزاد شی از قید ناراحتی هایی که محدودیت و ضعیف بودنت باعثشون خواهند شد. یعنی با قبول محدودیت آزاذ میشی از قید احساسهای محدودیت. خلاصه اینکه محدودی تقریبا اجتناب ناپذیر ولی احساسهای ناراحتی ای که محدودیت میده قابل حذف و وقتی که این احساس ها از بین بره ممکن بیشتر از همیشه احساس آزادی کنی چون حدودت را پذیرفتی و میتونی اونو ببینی و دیگه احساسات چشماتو کور نمیکنن تا همون آزادی محدودت را هم نبینی که از اونهم نتونی بهترین استفاده را بکنی. و یه بحث دیگه ای هم هست خیلی از این محدودیت ها به خاطر رفتار و دانش کم خود آدم و ما معتقیدیم اگه حدود خودت را بپذیری میتونی خیلی از محدودیتها را باهاشون کلنجار بری و حلشون کنی ولی هیچگاه با این تن خاکی و ذهن کوچولو انتظار آزادی از نوع فضاییش را نداشته باش آزادی در نهایت یعنی اینکه حس کنی که در هر لحظه استفاده خوبی را از امکانات داخلی و خارجی می بری( در حد قدرت خودت) با این دید که هر لحظه محدودیتهای خودش را داره و قدرت خود شامل تمام ضعفهای تو وبازیهای دنیام میشه. پس یکی از هدفها "زندگی لحظه به لحظه می باشه". حالا سعی میکنم بیشتر جمع بندی کنم هیچ چیز صد درصذ خوبی وجود نداره .هیچ تعریفی برای اتفاق خوب وجود نداره. تمام لحظات خوبن به شرط اینکه تو بپذیریشون جدا از نوع اتفاقات. و کم کم یاد خواهی گرفت که چه جوری بیشتر لذت ببری از هر اتفاق. ما میگیم با تغییر زاویه دید و آزاد شدن از حس نتیجه خواهی برنامه ریزی شده هر لحظه نتیجه خاص خودش را خواهد داشت و هر نتیجه ای می تواند یک جنبه لذت بخش داشته باشد اگر منتظر نتیجه خاصی نباشی انتظار مسخره است فقط باید دید چی میشه به تناسب عمل کرد..
Tuesday, July 21, 2009
آزادی
هوای آزاد،بیان آزاد،مغز آزاد، ذهن آزاد، روح آزاد، تنفس آزاد. این آزادی چیه? آزادی خوبه؟ بده؟ آزادی مطلق وجود داره؟وجود آزادی و احساس خوشبختی به هم ربطی دارند؟ آزادی در دنیای بیرونی وجود داری یا توی ذهن آدما؟ ممکنه 2 نفر در شرایط مشابه درک متضادی از آزاد بودن و نبودن داشته باشن؟ آدمای متعصب حس میکنن آزادترن یا آدمای منعطف؟ اگه تعداد انتخابها زیاد باشن آدما حس می کنن آزادن یا اگه کم باشن؟ کسایی که عمرشون را برای بدست آوردن آزادی صرف می کنن گرفتارترین آدمای دنیا نیستن؟ کسایی که دغدغه آزادی ندارن آزادترین ادمای دنیا نیستن؟ مورچه ها آزادن؟ عقاب چطور؟ یا گورخر؟ یا قناری پسر عموم؟ کدوم رازی ترن؟ چرا خیلیا از آزادی میترسن؟ چرا خیلیا خیال میکنن آزادی خوبه؟ چرا مد بوجود میاد؟ مد مخالف آزادیه؟ آزادی یعنی اونجوری که بقیه هستن بشم؟ آزادی یعنی بر خلاف جهت آب شنا کردن؟ یا آزادی سپردن خود به دست امواج دریاست؟ اگه تلاش کنی برای آزادی یعنی آزاد نیستی؟ اگه مورچه ها آزادن چرا آدما آزاد نیستن؟ تلاش کردن منافاتی داره با آزادی؟ آزادی کجا مصرف میشه؟ رابطه ای بین احساس غرور و آزادی هست؟ هر کس که مغرور باید آزاد باشه؟ آزادی غرور میاره؟ اگه کسی مغرور نباشه نیازی به آزادی احساس می کنه؟ یا شاید اگه کسی مغرور نبود شاید آزاد باشه؟ چه چیز غرور متضاد آزادیه؟ دنیا آدمای آزاد را بیشتر دوست داره یا گرفتار؟ دنیا بزرگترین سد آزادیه؟ اگه دنیا با آدما کنار میمد میتونستن آزاد بشن؟ چرا دنیا راحت با کسی کنار نمیاد؟ چطوری میشه پوزه دنیا رو به خاک مالید؟ میشه باهاش جنگیدو برنده همیشگی شد؟ یا شاید باید همیشه باهاش جنگید؟ آیا حالا که دنیا کنار نمیاد باید آدما باهاش کنار بیان؟ میشه با دنیا با همه حرفای زورش کنار اومد؟ چطوری میشه با یه گنده لات کنار اومدو راضی شد؟ کنار اومدن بهتر یا هر روزو هر لحظه جنگیدن و خسارت دیدن؟ در جنگیدن و پیروزیهای کوچیک و بزرگش لذت هست؟ تا کی میشه جنگید؟ تاکی میشه امیدوار بود؟ چه باید کرد؟ حالا اگه خواستیم کنار اومدنم تجربه کنیم چی کار باید کرد؟ باید هر اتفاقی افتاد گفت چشم؟ باید ندید گرفت؟ باید احترام گذاشت؟ یا شاید مسخره کرد اینهمه ناتوانیه آدمیزاد؟ شاید باید به خود خندید هر لحظه، به ضعف. به اینکه دنیا هر بلایی که بخواد سر مردمش میاره و کسی کاری نمیتونه بکنه؟ جز دست و پا زدن های با مزه. شاید واقعا خنده دار باشه. شاید بشه از ته دل خندید. جرا نباید خندید به این آشفته بازار؟ به اینکه من امشب بیدارم دارم مینویسم. از اینکه کارهای مهمتری دارم. کارها به هم گره خرده. حتما باید خیلی چیزا رو بی خیال بشم پروژه چندین سالم به بن بست اساسی خرده.بیشترین وقتمو براش گذاشتم آیندمو بر اساس اون ساختم. اگه اینا خنده دار نیست پس چی خنده دار؟ از اینکه امروز 10 تا کار کردم همش بی نتیجه موند که هیچ به خنس اساسی خورد و هر کدوم کلی کار جدید مسخره تولید کرد. اینا خنده داره. از اینکه دست من نیست بتونم که نتیجه ای برای کارام متصور شم. باید شروع کنم به کار و ببینم چه پیش خواهد آمد. اینا هم جالبه هم خنده دار اینکه زندگی قابل پیش بینی نیست اینکه هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته که تصورش را هم نمی کردی اینکه میتونه انقدر اتفاقای بد در یک روز بیفته که آخر شب یه دل سیر بخندی. اینکه فاصله احساس خوشبختی و بدبختی یک لحظه است. اینکه میشه خندید میشه با زندگی بازی کرد همونجوری که اون بازی می کنه . میشه خندید. میشه. با اینکه دنیای نامردی ساختن ولی آدما رو جالب ساختن میشه به نامردی خندید میشه راه رفت و نگاه کرد و لذت برد از این همه خساست روزگار. میشه... ولی چه لذتی داره گرفتن یه نتیجه خوب از این آشفته بازار. وچه لذتی داره مسخره کردن نتایج بد تو دل این بازار مکاره. میشه از هر لحظش لذت برد. و آشتی بود با این موجود بزرگ و خود به دست اون سپرد تا ببره هرجایی که دوست داره . میشه خوابید روی موج و چشمها را بست و یه دل سیر خوابای رنگی دید. بعد چشما را باز کرد و به دورو ور نگاه کرد و حساب کرد که با موقعیت جدید چطوری میشه حال کرد؟ الان موقعیت اعلام کردند خواب. با اجازه
Monday, July 20, 2009
Subscribe to:
Comments (Atom)